تبليغاتX
DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-strict.dtd"> راز دلکم

راز دلکم

..ای کاش وجودم به معصومیت یک شاخ گل رز پاک می ماند

نمی نویسم چون میدانم هیچگاه نوشتهایم را نمی خوانی.

 

حرف نمی زنم چون می دانم هرگز حرفهایم را درک نمی کنی.

 

نگاهت نمی کنم چون هرگز نگاهم را نمی فهمی.

 

صدایت نمی زنم زیرا اشکهای من برای تو بی فایده است.

 

 فقط می خندم چون در هر صورت می گویی من دیوانه ام.

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت19:7توسط دختر خسته | |

عزیزی از راه رسید گفت عاشقه! گفت می مونه! رفت یه

 

سفر چند روزه! گفت بر می گرده! چند روز گذشت! به قولش

 

عمل کرد! اما پیش دیگری برگشت.

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت21:6توسط دختر خسته | |

نگاه مرا باور کن. دستان مرا باور کن. احساس مرا باور کن.

 

قلب مرا باور کن. حرف مرا باور کن. آری اضطراب در نگاه من از

 

شور عشق توست. لرزش دستانم از انتظار توست. احساس

 

گرمم از حرارت نگاه توست. تپش قلبم از یاد آوردن خاطراتت

 

توست و حرف آخر من این است آری هنوز دوستت دارم.

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت17:43توسط دختر خسته | |

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری رد می شی بر میگرده نگات

 

می کنه بدون براش مهمی.

 

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری می افتی بر میگرده با عجله

 

میاد به سمتت بدون براش عزیزی.

 

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری می خندی بر میگرده نگات می

 

کنه بدون براش قشنگی.

 

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری گریه می کنی باهات اشک

 

می ریزه بدون دوستت داره.

 

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری با یکی دیگه حرف میزنی ترکت

 

می کنه بدون عاشقته.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت20:57توسط دختر خسته | |

قطار می رود

 

تو می روی

 

تمام ایستگاه می رود

 

و من چقدر ساده ام

 

که سالهای سال

 

در انتظار تو

 

 کنار این قطار رفته ایستاده ام

 

و همچنان

 

به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام.

برای مشاهده تصویر با اندازه واقعی کلیک کنید
 ==============

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت22:14توسط دختر خسته | |

TinyPic image

متین ترین کلمه عشق است.

 

جذاب ترین کلمه آشنایی است.

 

پاک ترین کلمه وجدان است.

 

تلخ ترین کلمه جدایی است.

 

زشت ترین کلمه خیانت است.

 

سخت ترین کلمه تنهایی است.

 

بدترین کلمه بی وفایی است.

 

+نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت16:0توسط دختر خسته | |

الهی که شفا پیدا کنی تو

 

واسه دردات دوا پیدا کنی تو

 

تو این دنیایی که بی وفایی رسمه

 

رفیق با وفا پیدا کنی تو

 

عمرا تمام دنیا رو بگردی

 

مثل من عاشقی پیدا کنی تو

 

نرو افسانه ی من نا تمومه

 

بدون اگه بری، کارم تمومه

 

بهت گفتم بیا دنیای من باش

 

کنارت حتی مردن آرزومه

 

شنیدم توو دلت انگار می گفتی

 

که عاشقی کجاست، وفا کدومه

 

می خوام به سردی شبام بخندم

 

می خوام به پوچیه فردام بخندم

 

وقتی می بینمت با دیگرونی

 

تو اوج گریه هام می خوام بخندم

 

می خوام داد بزنم تنهای تنها

 

می خوام وقتی می گم تنهام بخندم

 

منم تو شهر غم، زندونیه تو

 

غم و غصه ی دل ارزونیه تو

 

نگو دوست دارم به یه غریبه

 

می شه اونم مثل من زندونیه تو

 

رسیده اون شبی که تو می خواستی

 

چه بده آخر مهمونیه تو

 

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت16:59توسط دختر خسته | |

سفید فکر می کنم و سیاه می نویسم. شکفته می آموزم و

 

غنچه عمل می کنم. بیدارم لیک در خواب جاودانه ام و می

 

شناسم می گذرم. زمانا چیست رسم این ابتدا و انتها؟ بیا، بیا و

 

نشان بده این معلوم و مجهول را.

 

+نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت22:1توسط دختر خسته | |

«امروز» اگر بی تو گذشت؛ غمی نیست. «فردا»، به من قول

 

داده است تو را از طلوع تا غروب از آن من کند.

 

+نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت16:27توسط دختر خسته | |

+نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت19:40توسط دختر خسته | |

مدتی قبل در من اقلیمی رشد کرده بود از عشق، محبت، زیبایی، اما

 

مدتی است این اقلیمی هوایش شده بی فصلی و رجعتی که اگر ممکن

 

باشد ابدیت را به اندوه شروقی خواهد برد، شاید خاموشی.

 

با خودم می گفتم صبر، روزی با دستانی پر از دوستی، مهر، عشق و

 

زندگی به سویش خواهم رفت و آن را در دستانش خواهم کاشت.

 

می خواستم حیاتم را تقدیمش کنم که حیاتی دوباره به من بخشید

 

صداقت را در نگاهم ندید! شوق را در صدایم نخواند! اشتیاقم را نفهمید!

 

ندانست که فقط در کنار او خندانم. چرا در مقابل خطایم پا در مسیر غروب

 

گذاشت؟ رفت تا طلوعی دیگر در مقابل دیدگانم قد علم نکند! برایش

 

سبزینه روزهای خوش بهاری را به همراه می بردم، ولی تقدیر نخواست،

 

نگذاشت و آن را به زردی روزهای پاییزی در آورد. می دانم گناهکارم ولی

 

از او گلایه مندم که صداقت آمیخته با غرورم را در هم شکست و نخواست

 

بداند، بشنود.

 

او آرزوهایم را به دست باد سپرد و مرا که با دستانی عاشق دوباره به

 

سویش پر گشودم و در بیابان تنهایی رها ساخت. بالهایم را شکست و

 

مرا بدون هیچ پیشتوانه در قلب بی کسی به خودم واگذاشت و اکنون در

 

وادی تنهایی سرگردانم، گیج و منگ در بیابان بی کسی به دور سراب

 

وجودم می چرخم، می چرخم تا این اسیر را از این زندان تن رها سازم.

 

می گردم ولی راه را نمی یابم. به نور نمی رسم. کلید قفس تنهایی ام

 

را نمی یابم و آن کلید تنها به دست ........

 

آیا روزی را خواهم دید که آرزوهای از دست رفته ام به سویم بال

 

گشایند

 

و من آنها را با تمام وجودم در بر کشم و سعادت را ببینم. همان طور که

 

آرزویش را دارم.

+نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت19:23توسط دختر خسته | |

روز اول خیلی اتفاقی دیدمت. روز دوم الکی الکی چشم هام به چشم تو

 

افتاد. روز سوم... هفته بعد دزدکی بهت نگاه کردم. ماه بعد شانسی به

 

دلم نشستی و حالا سال هاست یواشکی دوستت دارم.

+نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت17:37توسط دختر خسته | |

فاتح قلب ها می شوی و آنگاه که طبق محاسبات، عاشقتر از

 

شما بر روی زمین وجود ندارد و به بهانه مهربانیت، تو را رها

 

خواهند کرد. این هم یکی از سیاه چاله های تستی در مبحث

 

نامعادلات عاشقانه است.

 

+نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت20:17توسط دختر خسته | |

الو سلام منزل خداست؟ این منم مزاحمی که آشناست هزار

 

دفعه این شماره را دلم گرفته ولی هنوز پشت خط در انتظار یه

 

صداست. شما که گفته اید پاسخ سلام واجب است به ما که

 

می رسه حساب بنده هایتان جداست؟؟!! الو دوباره قطع و وصل

 

تلفنم شروع شد خرابی از دل من است یا که عیب سیم

 

هاست؟؟؟!! چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت20:15توسط دختر خسته | |

+نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت21:30توسط دختر خسته | |