|
وقتی که نگاهم به نگاهت خیره میشه دوست دارم زمان به ایسته واسه همیشه چشمامون ببندیم بریم تا ته رویا اونجا که هیچوقت گلی پﮊمرده نمیشه هر چی غم داری از دل نازکت بگیرم اگه اشک از چشات جاری بشه برات بمیرم سر رو شونه هام بذاری و برات بخونم یاد تو و اسم تو باشه ورد زبونم، مهربونم آرزوم بی تو محاله لحظه هام بی تو سواله بی تو مقصد خیلی دوره راه عشقم بی عبوره من نمی خوام تو خیالم بگم بهت عاشقت هستم دوست دارم که راستی راستی حس کنم تو رو تو دستم
مدت زیادی از تولد برادر امید کوچولو نگذشته بود. امید مدام اصرار می کرد به پدر و مادرش که با نوزاد جدید تنهایش بگذارند. پدر و مادر می ترسیدند امید هم مثل بیشتر بچه های چهار، پنج ساله به برادرش حسودی کند و بخواهد به او آسیبی برساند. این بود که جوابشان همیشه نه بود. اما در رفتار امید هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد. با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر می شد. بالاخره پدر و مادرش تصمیم گرفتند موافقت کنند. امید با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست. اما لای در باز مانده بود و پدر و مادر کنجکاوش می توانستند مخفیانه نگاه کنند و بشنوند. آنها امید کوچولو را دیدند که آهسته به طرف برادر کوچکترش رفت . صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت: نی نی کوچولو، به من بگو خدا چه جوریه؟ من داره یادم میره...
زمان گنگ است و ساعتها كند ميگذرند. كوچه را جايي براي ردپاي عابري گذرا نيست. خندههاي بيصدا و تاريك، در سايه آواز قاصدك گم شدهاند. از گذشته ميگذشتم... جاي خالي تنگ ماهي بيماهي، حوض آبيه تنهايي خاموش... از گذشته ميگذشتم و پريدن صبح را از روي بلندي ميديدم. چه خوب ميگفتي كه گذشته ديگر نيست، گذشت، قاصدك پريد، رفت. تو راست ميگفتي قصهها زود به خانه ميرسند، غصه تمام ميشود. بايد بگذريم، بايد گذشته را، ساعتها را، زمان، كوچه، حتي آواز قاصدك خاموش را فراموش كنم و بگذرم. نميتوانم به ماندنم اميد ماندن دهم. نه... پاي به رفتنم، بهانهاي سخت بايد. اما گريزي نيست، بايد بروم. كنار ثانيهها مينشينم و ميگذرم. عبور بايد كرد...
آخرین روز زندگیم چه زیباست روزی که به آغوش آن همیشه مهربان بپیوندم روز رفتن چه زیباست آنگاه که جز پرندگان دگر کسی نیست که تابوتم را رهسپار عرش نماید روزی که می روم همه از من آسوده و من از همه آنگاه که آسمان آغوش بازش را برایم باز کند، آغوش زمین رهایم خواهد کرد منتظر آن روزم که بی صبرانه دنیا را ترک گویم جام زهری که از نوشیدن شراب زندگی برایم گواراتر است روی سنگ نشانی که بر اوج تابوتم می گذارند خواهند نوشت: زنگیش تلخ سرد و اندوهبار گذشت... نه زنده بودنش توفیری به حال اطرافیانش داشت و نه نیستیش شبش پر از اندوه ماه و سحرش بی نگاه ناز نسترنش گذشت قصه ی زندگیش ناباوری بود و سردی هر آنکه بر او تکیه کرد ترانه اش از نسیم یارش پر شد و از عشق یارش تهی در آخر می نویسند: خورشید و ماه را برای طلب بخشش بر سر مزارش بخوانید که شرمش می شود از آنچه کرده او با بغض های قدیمی زخم های رنگین دل خونینش و پر و بالی بسته لب فرو بست خندید... درونش را پر گریه ساخت و فقط نگاه کرد...
|
About![]()
شیرین دروغ و دختر ترسا دروغ بود
Home
|