|
قاصدک باز رسید: بالهایش خیس، از کجا آمده ای؟ همچنان رقص کنان، سر در گم پی چیزی می گشت و نمی دید مرا من که در حسرت یک جمله ز عشق سالها منتظر خط توام... پس چرا حرف نمی زنی؟ قاصدک حرف بزن تو که پیشش بودی راست بگو، هیچ نمی گفت فلان بن فلان؟ قاصدک حرف بزن تا ببینم کجاست، شهر رویایی چشمان به زیر؟؟ من هنوزم که هنوز پای حرفم هستم چه بیاید که دو چشمم به فدای قدمش چه نیاید که مرا کور خواهد کرد انتظار دیدن قاصدک باز اگر برگشتی و اگر پرسیدت زفلانی چه خبر؟ تو خودت حال مرا می دانی بوسه بر دستش زن و بگو... قاصدک پر زد و رفت بالهایش خیس جمله هایم نصفه و تو مایوس شدی که چرا باز نفهمید که در وادی عشق حرف زدن ممنوع است...
گاهی اوقات چیزی درون من می رقصد و پای کوبی می کند، من روحم را حبس نکرده ام، به اینکه انسان عجیبی هستم اعتراف می کنم... من خدا را در آغوش کشیده ام، خدا زیاد هم بزرگ نیست، خدا در اغوش من جا می شود، شاید هم آغوش من خیلی بزرگ است... خدا را که در آغوش می کشم دچار لرزهای مقطعی می شوم، تب می کنم و هذیان می گویم... خدا پیشانی مرا می بوسد و من از لذت این بوسه دچار مستی می شوم خدا یکبار به من گفت تو گناهکار مهربانی هستی و من خوب می دانم که گناهان من چقدر غیر قابل بخششند... می دانم زیاد مهمان نخواهم بود، این را نه از خود،بلکه پدر آسمانی به من گفته است... زمان می گذرد همیشه سعی می کنم خوب باشم و همیشه بد می مانم باید کمی قدم بزنم تا فکر کنم... من برای اینکه برای کسی که دوستش دارم شعر بگویم هم باید قدم بزنم مدتی هست که خیلی افسرده ام... از اینکه چیزی می نویسم احساس بدی به من دست می دهد... من روح خودم را معتاد به زنده بودن کرده ام و از این متاسفم... و بیشتر از این تاسف می خورم که روزهایی که سعی می کردم مورچه های سیاه را لگد نکنم، نا خواسته غنچه های بوته گلی را لگد مال می کردم من این روزها مدام هذیان می گویم، آسمان برای من بنفش است... باید کمی قدم بزنم...
|
About![]()
شیرین دروغ و دختر ترسا دروغ بود
Home
|