|
بگین بباره بارون، دلم هواشو کرده... بگین تموم شدم من، بگین که بر نگرده... بهش بگین شکستم، بهش بگین بریدم... نه اون به من رسید و نه من به اون رسیدم... برهنه زیر بارون، خراب و درب و داغون... از آدما فراری، از عاشقا گریزون... بذار کسی نبینه غرور گریه هامو... بذار کسی نفهمه غم تو خنده هامو... یه داغ سخت سختم، یه باغ بی درختم... به طفلی بگین بباره، سیاه روز بختم... تنم داره می لرزه، توی این هوای هرزه... گاهی نداشتن دل به داشتنش می ارزه... پ ن1: آره واقعا گاهی نداشتن دل به داشتنش می ارزه... پ ن2: شماره ی معکوس شروع شد فقط باید چند روز تحمل کنم همین... پ ن3: It is too late to say goodbye ... پ ن4: ای خدا دوست دارم یه بار دیگه ببینمش... یعنی می شه؟؟؟
قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم... بعد ار مرگم، انگشتهای مرا به رایگان در اختیار اداره ی انگشت نگاری قرار دهید... به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبد شکافی کند، من به آن مشکوکم... ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند... عبور هر گونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب اکیدا ممنوع است... بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم... کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد... مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند... روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که ز گهواره تا گور دانش بجست... دوست ندارم وقتی مردم قبرم را لگد مال کنند، در چمنزار خاکم کنید... کسانی که زیر تابوت مرا می گیرند، باید هم قد باشند... شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید... گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد... در مجلس ختم من گاز اشک آور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند... از اینکه نمی توانم در مجلس ختم خودم حضور یابم قبلا پوزش می طلبم... به مرده شوی بگویید مرا با چوبک بشوید چون به صابون و پودر حساسیت دارم... چون تمام آرزوهایم را به گور می برم، سعی کنید قبر مرا بزرگ بسازید که جای جسدم باشد... پ ن1: دیروز حالم خیلی بد بود رو به موت بودم ولی... پ ن2: احساس می کنم با مرگ فقط چند قدم فاصله دارم...
این متنو تو یه وبلاگی خونده بودم، خیلی خوشم اومد امیدوارم شما هم خوشتون بیاد... ( البته با اجازه ی صاحب این متن قشنگ): مسلما این موضوع انشا برای هزارمین بار- اگر نه بیشتر- تکرار شده، فقط برای اینکه تغییری ایجاد بشود موضوع را این جوری پای تخته نوشتم " می خواهید در آینده چیکاره بشوید، الگوی شما چه کسی است؟" برایشان توضیح دادم که الگو یعنی اینکه چه کسی باعث شده شما تصمیم بگیرید این شغل را انتخاب کنید. انشاها هم تقریبا همان هایی هستند که هزار ها بار تکرار شده اند، با این تفاوت که چند تا شغل جدید با آن ها اضافه شده " مهندس هوا و فضا" پدرم می گوید الآن ام وی ام بهترین رشته ی دنیاست و خیلی پول دارد- منظورش MBA است." " دوست دارم مهندسی اتم بخوانم ولی پدرم دوست ندارد می گوید آگر آشپزی بخوانم بیشتر به دردم می خورد" و ... ولی اعتراف می کنم از همه تکان دهنده تر این است که " می خواهم فاحشه بشوم"... شاید اولین بار است که یک دختر بچه ده ساله چنین شغلی را انتخاب کرده... خوب نمی دانم که فاحشه ها چه کار می کنند ... ( معلومه که نمی دانی ) ولی به نظرم شغل خوبی است. خانم همسایه ما فاحشه است. این را مامان گفت. تا پارسال دلم می خواست مثل مادرم پرستار بشوم. پدرم مخالف است. حتی مامان هم دیگر کار نمی کند. من هم پشیمان شدم. شاید اگر مامان هم مثل خانم همسایه بشود بهتر باشد. او همیشه مرتب است. ناخن هایش لاک دارند و همیشه لباس های قشنگ می پوشد. ولی مامان می گوید خانم خوبی نیست. ولی یکبار که از مدرسه بر می گشتم بابام از خانه آن خانم بیرون آمد، گفت ازش سوال کاری داشت. بابای من ساختمان می سازد. مهندس است. ازش پرسیدم یعنی فاحشه ها هم کارشان شبیه مهندس های ساختمان است؟ خانم همسایه هنوز دم در بود. فقط کله اش را می دیدم. بابا یکی زد در گوشم ولی جوابم و نداد. من که نفهمیدم چرا کتکم زد. بعد من را فرستاد توو و در را بست. من برای این دوست دارم فاحشه بشوم چون فکر می کنم آدم های مهمی هستند. مامان همیشه می گوید که مردها به زن ها احترام نمی گذراند. ولی مرد ها همیشه به خانم همسایه احترام می گذارند مثلا همین بابای من. زن ها هم همیشه با تعجب نگاهش می کنند، شاید حسودی شان می شود چون مامانم می گوید زنها خیلی به هم حسودی می کنند. خانم همسایه خیلی آدم مهمی است. آدم های زیادی به خانه اش می آیند. همه شان مرد هستند. برای من خیلی عجیب است که یک زن رئیس این همه مرد باشد. بعضی هایشان چند بار می آیند. بعضی وقت ها هم این قدر سرش شلوغ است که جلسه هایش را آخر شب ها تو خانه اش برگزار می کند. همکارهایش اینقدر دوستش دارند که برایش تولد گرفتند. من پشت در بودم که یکی از آنها بهش گفت تولدت مبارک. بابا می خواست من را ببرد پارک، بهش گفتم امروز تولد خانم همسایه است. گفت می داند. آن روز من تصمیم گرفتم فاحشه بشوم چون بابا تولد مامان را هیچ وقت یادش نمی ماند... تازه خانم همسایه خیلی پول در می آورد زود زود ماشین هایش را عوض می کند. فکر کنم چند تا هم راننده داشته باشد که می آیند دنبالش. این ور و آن ور می برند. من هنوز با مامان و بابا راجع به این موضوع صحبت نکردم . امیدوارم بابا مثل کار مامان با کار من هم مخالفت نکند... پ ن: لعنت به این زندگی... لعنت... لعنت... لعنت...
مرثی خدا، دوست دارم خدا، نیازمو دیدی، بارونو برام فرستادی تو از دل من خوب خبر داری آخ جون بارون... می پرسین چرا این همه خوشحالم چون موقع بارون باریدن من حتما تو بغل مامانم هستم، قصه اش درازه ولی از این قراره که: من کودک 10، 9، 8 ... هر چند ساله که دوست داری فکر کنی، هستم... - مامان، مامان منو بغلت می گیری ؟؟؟ - نه دخترم تو دیگه بزرگ شدی، بچه نیستی که دیگه خودتو برام لوس کنی... - نه مامان فقط یه بار... - نه،تو دیگه واسه خودت خانومی شدی... - حالا که اینجوریه تو لجباز منم از تو لجباز تر... بارون می باره رفتم زیر بارون 5 دقیقه، 7 دقیقه... مامان داد می زنه: - دخترک کل خراب، ذلیل مرده بیا تو سرما می خوری... - نمی یام... - باشه بذار بابات بیاد... داخل پرانتز بگم ( بابام برام یه غول سه سر شده) ولی خیالی نیست... 10 دقیقه است زیر بارونم، مامان عملا وارد کار می شه، با یه دنپایی یا جارو تو حیاط دنبالم می کنه تا منو ببره خونه، آه چه حالی داره مامان دنبال آدم کنه اونم تو حیاط زیر بارون... سعی شو می کنه ولی موفق نمی شه، یه گوشه وایسته نفس نفس زنان ازم می پرسه: - چی می خوای؟ - می خوام بغلم کنی... می خنده می گه باشه، می گم قول دادیاااا... می ریم خونه... وای خدای من مامان بغلم می کنه، چه حالی می ده از سرمای بارون بری تو بغل گرم مادر... این تو خونه برای منو مامانم یه قانون شد هر لحظه که بارون می باره مامانم منو بغل می کنه! ولی امروز... آه از این امروز.... یه جمله بگم و تمومش کنم: دیروز یعنی 10 سال پیش زیر بارون می رفتم تا مادر برایم دل بسوزاند... ولی امروز، امروز به زیر بارون می رم تا کسی اشکامو نبینه...
نمی دونم که تو رو نفرین کنم یا این دلم... نمی دونم که تو حل مشکلی یا مشکلم... با تو عاشقانه بودم پس چرا حسرت یه روز عشق موند به دلم... با تو شاهنامه بودم نه یک غزل، با تو رودخونه بودم نه یک قنات... یه روزی من و تو بودیم و حالا من و تنهایی و یک عمر خاطرات... توی این غربت پر گرگ و هوس... دارم عین ماهیا جون می کنم... خسته ام از تظاهر ایستادگی... جای دندون هزار گرگ رو تنم... پ ن1: دروغ است هر که گوید دل به دل راه دارد، دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد... پ ن2: امروز همان فرادی دیروزی است که نگرانش بودی... پ ن3: برات متاسفم................................. ای دل ساده...
اتاق خلوت پاکی است... برای فکر، چه ابعاد ساده ای دارد... دلم عجیب گرفته است... خیال خواب ندارم...
خدایا من اعتراض دارم... - اعتراض وارد نیست... ولی... - سکوت لطفا... پس به احترام دلتنگیام سکوت می کنم، سکوت... سکوت... سکوت... پ ن1: هوای آغوشت می زند به سرم، هوای در آغوش کشیدنت… پ ن2: شكسپير ميگه: خيانت تنها اين نيست كه شب را با ديگري بگذرانی...خیانت می تواند دروغ دوست داشتن باشد... پ ن3: عاشق هوای بارونی ام...
|
About![]()
شیرین دروغ و دختر ترسا دروغ بود
Home
|