تبليغاتX
DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-strict.dtd"> راز دلکم

راز دلکم

..ای کاش وجودم به معصومیت یک شاخ گل رز پاک می ماند

 

الان که دارم می نویسم اصلا تو حال خودم نیستم گیج و منگم.. نمی دونم

چی دارم می نویسم فقط میخوام خوابمو بگم..

خواب می دیدم اومده پیشم من روی زمین نشسته بود اومد جلو دستمو گرفت

با همون تیپی که سومین بار اومده بود پیشم، بود فقط داشتم بهش نگاه می کردم

پیشم نشست و گفت خوبی؟ زدم زیر گریه داشتم گریه می کردم که محکم بغلم کرد،

سرمو گذاشتم رو شونه هاش، موهامو ناز کرد گفت دیگه گریه نکن.. محکم دستشو

گرفتم گفتم تو مگه bye نداده بودی؟ حالا چی شده که اومدی پیشم؟ میگه: اومدم

یکی رو بهت نشون بدم بعد شروع می کنه به نوشتن چند تا حروف انگلیسی یکی

F  ، A ، S ، M  می دونم A و M کیه.. بهش می گم چرا اول اسم منو نوشتی؟

میگه چون دوسش داشتم، می گه الان با F  ام ( ولی اسمی نمیاره، فقط حرف

اولشو میگه) بازم بهش زل زده بودم با گریه میگم انشاله خوشبخت شین..

تو این لحظه سمانه (دوستم) بهم زنگ می زنه که بیا باهات کار واجبی دارم..

تلفنو قطع می کنم و به M می گم همینجا باش الان بر می گردم باشه؟ میگه نه م

خوام برم گریه می کنم و می گم ترو خدا بذار فقط واسه آخرین با حرفامو بهت بگم

ازش خواهش می کنم قبول می کنه میگه فقط نیم ساعتااا می گم باشه..

می رم تو یه ساختمون بزرگ ( شبیه مدرسه بود) سمانه رو میبینم اونم گریه کرده

بود ازش می پرسم تو واسه چی گریه کردی ( علتشو می گه ولی الان یادم نیست)

میرم پشت پنجره که ببینم M اونجاست یا نه؟ میبینم با چند تا بچه کوچولو داره بازی

می کنه خیالم راحت می شه. به سمانه می گم من باید برم می ترسم M  بره..

نمی دونم چطور سر از خیابون در آوردم داشتم تو خیابون می دویدم ولی نمی

دونستم دارم کجا میرم.. ناهید ( خواهرمو) میبینم با دوستش بود بهم می گه کجا

میری کل قضیه رو بهش تعریف می کنم بهش می گم ناهید فقط تو یه کاری کن که

مامان نفهمه میگه برو خیالت راحت باشه..

بر میگردم همونجایی که M  بود ولی دیگه نمی دیدمش یه پسر بچه اومد پیشم

بهم گفت که با عشقش رفت.. انگار دنیا رو سرم خراب شد..

از خواب بیدار شدم وای خدای من چشام خیس بود یعنی من داشتم تو خواب گریه

می کردم؟؟ ای خدا داغونم.. خدا تو بهم بگو آخه چرا؟؟ چرا من؟؟ گناهم چی بود؟؟

اون که همه ی قول و قرارایی که باهام داشتیمو فراموش کرد ولی امیدوارم که یادش

باشه که وقتی بهش گفته بود اگه یه روز عشقتو پیدا کردی نشونم بدی..

یعنی خدا نشونم می ده؟؟ خدا چرا از یادم نمی ره؟؟ خدا تو دیگه چرا؟؟ تو چرا داری

باهام بازی می کنی؟؟ ای خدا ازت دلگیرممممممممممممممممم

دیگه کم آوردم خسته شدم.. اه لعنت به این زندگی گند..

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت23:31توسط دختر خسته |

 

امیدوارم که بعد من خوشی نبینی..

امیدوارم که هر چه کردی به سرت بیاد یه روزی..

خیر از عاشقی ندیدم، ای خدا خوشی ندیدم..

یه ندا از ته دنیا رسیده باید بمیرم..

که دیگه عاشق نباشم، دیگه دل داده نباشم..

نباشم تا که یه روز مثل حالا آواره باشم..

مرگ من شده یه چاره، واسه این دل بیچاره..

اونکی که واسش میمردم دل و کرده پاره پاره..

با دروغی که تو بستی، دلمو آسون شکستی..

با خودم گفتم که وای، به خدا چقدر تو پستی..

این چه دردی بود خداجون، دل و کرده درب و داغون..

با غم نبودنش دل همیشه بشه پر از خون..

                                                

پ ن1: نفرین به تو که بی صدا شکستی بال مرا..

          نفرین به من که عاشقت شدم فقط با یک نگاه..

پ ن2: دیشب خوابشو دیدم صبح که از خواب بیدار شدم عصبی بودم، هم

خودمو نفرین کردم هم اونو..

پ ن3: چه راحت زیر قولش زد و رفت..

پ ن4: باورم نمی شه اون همون آدمی بود که می گفت بدون من نمی تونه

ولی حالا.. مطمئنم با کس دیگه ای، امیدوارم باهم خوش باشن..

 

 

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت17:21توسط دختر خسته | |

 

بالاخره بعد از 9 ماه انتظار به دنیا اومد.. من شدم عمه( واسه اولین بار)..

دیشب ساعت 8 به دنیا اومد ساعت 30/9 مامانشو ( زهرا) رو دیدم اینقد

بوسش کردم که بیچاره تفی شد از رو نمی رفتم که آخرش گفت سرتق ولم

کن ( سرتق تیکه کلامشه که  وقتی شیطنت می کنم بهم می گه) خلاصه

تا ساعت 15/10 پیش زهرا بودم بیچاره خیلی ناله می کرد من گریه می

کردم.. زهرا بهم گفت: فندق(همیشه فندق صدام می کنه) خیلی شبیه تو..

وای داشتم لحظه شماری می کردم که ببینمش.. با خواهرم رفتم بچه رو

تحویل بگیریم 3 تا بچه کوچولو اونجا بودن 2 تا پسر 1 دختر.. بچه رو تحویل

گرفتیم وای خدای من خیلی کوچولو بود به وجب و نیم بیشتر نبود من که

از ترسم اصلا بهش دست نزدم خواهرم گرفتو آوردیم پیش زهرا.. مامانمم

اونجا بود خیلی خوشحال شد.. یه پیر زن اومد لباسای کوچولو رو بهش

پوشوند.. وای خدا خیلی خوشگله یه دخمل ناز و جیگر.. خدا جونم شکرت؛

شکرت خدا، دوست دارم خدا..

امروز ساعت 3 می خوایم ببریم خونه ی خودشون..

فندق کوچولوی خودم به دنیای خودت خوش اومدی دوست دارم یه

دنیاااااااا..

 

 

 

 

 

+نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت9:48توسط دختر خسته | |

 

امروز 2بار رفتم بیمارستان  به خاطر یه موضوعی.. تو بیمارستان بغض کرده

بودم نمی تونستم گریه کنم آخه اطرافم شلوغ بود می رفتم بیرون به نفس

عمیق می کشیدمو برمی گشتم.. بهشون التماس کردم که بذارین ببینمش

گفتن نمی شه.. می دونم تنهاست، اصلا از بیمارستان خوشش نمیاد، می

ترسه، ولی امروز از ساعت 11 صبح اونجاست هیچکی پیشش نیست می

خوام یه بارم ساعت 9 برم پیشش ای کاش اینبار بذارن ببینمش..

 ترو خدا دعا کنید نه واسه من،  واسه یه کی دیگه.. اعصابم خورده،

داغونم..

ای خدا من دارم واسه اون گریه می کنم خدایا بهش کمک کن دلم به حالش

می سوزه، امروز به همه ی دوستام زنگ زدم که واسش دعا کنن..

ای خدا خودت به دادش برس..

 

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت17:3توسط دختر خسته |

 

نه می خوام گریه کن برای تو..

این ازم بر نمی یاد که آب بشم به پای تو..

تو کتم نمی ره که دوباره خام تو بشم..

واسه حتی من و تو، محال رام تو بشم..

بار و بندیل ببند اینجا دیگه جای تو نیست..

تو ترانه های من جایی واسه حرفای تو نیست..

نه واسه من گریه نکن به درد من نمی خوره..

تو گوشم قصه نگو، گوشم از این حرفا پره..

                                       

پ ن1:دیگه سه نقطه نمیذارم آخه یکی از نقطه هارو از زندگیم خارج کردم

فقط خودمو خدای خودم..

پ ن2: الان همون احساسی رو نسبت بهش دارم که خودش به عشق اولش داشت

خودش میدونه چه احساسیه!!

پ ن3: فکر کنم با این ترانه تونسته باشم بفهمونم مطالبی که تو وب می نویسم

مربوط به فرد خاصی نمی شه، فقط واسه دل خودم می نویسم..

 

+نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت13:50توسط دختر خسته | |